سبز ! آرزوی حرام
ايرانی ام ، مسلمان و سبز
همیشه یاد اون صحنه ای که شب انتخابات دکتر تاج زاده آمد ستاد موسوی و مرا دید که فلک زده در کنجی نشسته ام و اشک حسرت شخصی را می خوردم که قرار بود رئیس جمهور ایران باشد ولی ... ! آرام نگاهی به من کرد و گفت مغموم نباش ! با اون جثه ریزش حرص می خورد که به بچه ها بگوید تقلبی نشده ( هرچند روز بعدش که جواب نهایی اومد تایید کرد تقلب رو ) اون لحظه ای که حرص می خورد و زیر آماج سوالات می گفت صبور باشید بگذارید بررسی شود!!! گویی می دانست که نقشه شومی در انتظارش هست ، که فردا به عنوان کودتا گر مخملی دستگیرش می کنند ! دلم آن شب خیلی برایش سوخت ، در گرمایی که نتیجه انتخابات آتش گرما را بیشتر می کرد زیر آماج سوالات مردم مغموم هاج و واج و عصبی شده بود، ناظران صندوقی که آنجا بودند همه از اختلاف 3 برابر رای موسوی خبر می دادند ولی زیر نویس تلویزیون چیز دیگری خبر می داد ! و دکتر بیشتر زیر سوال می رفت ! ولی تاج زاده می دانست که چه نقشه ی شومی در انتظار این جوانان و خودش خواهد بود لذا جوابی جز این که باید بررسی شود نمی داد!

در بازداشت وقتی که سیلی می خوردم یاد تاج زاده با آن جثه اش می افتادم که چگونه می خواهد تحمل کند ! وقتی با شوکر به من از پشت حمله می کردن یاد شلاقها یی که به پهلوی دکتر می زدند می افتادم ، وقتی که با باتوم به سرم کوبیدن یاد ضربه هایی که به محل تفکر ناب امامی و انقلابی دکتر زدند می افتادم ! وقتی که به تاریکی انفرادی نگاه می کردم یاد 40 روز انفرادی دکتر می افتادم ، چگونه تحمل خواهد کرد؟ ولی دیری نگذشت که ایمانم به او بیشتر شد ! هرچه زمان می گذشت می فهمم که دکتر پایدار تر از این حرفهاست ! دکتر خاکی و صادق است ، حتی دژخیم هم نمی تواند اورا به دروغ وادارد ! چون خدا با ماست (ان الله معنا) خدا با صابرین است ، ان الله مع الصابرین
چیزی که در بازداشت یاد گرفتم این بود که همه چیز انسان چیزی جز انسانیت او نیست ، وقتی که اورا از نعمت انسان بودن منع کنید دست به هر کاری می زند ، هعیچ وقت اینقدر کوته بین و سطحی نگر نباشید که از دروغ گفتن ( اعتراف ) ابطحی و عطریانفر نرنجید آنها چیزی جز انسان نیستند و این دروغ ها (اعترافات ) حرفهای کیهان است و باید خشم و کینه ی خود را نسبت به دژخیمان بیشتر کنید.

پاورقی:
دلم وقتی که عکس ابطحی رو تو خبرگزاری فارس دیدم خیلی شکست ! چه بلایی سرش آمده بود؟؟؟
یاد اون روزی افتادم که بازجو بهم سیلی می زد و حرف می گذاشت در دهانم ! حتی اگر راست هم می گفتم سیلی می زد و می گفت اینی که من می گم رو بنویس (حس می کنم 4 کلاس سواد را بزور داشت چون بعدا توضیح میدهم) ! یادش به خیر که وقتی شخصی که به نظر قاضی کشیک یا سرباز گمنام امام زمان (عج) اومد و بازجویی بار دوم دوباره شروع شد چند نفری خودشان را خیس کردن از ترس !

بعد از بازجویی موقعی که درون بازداشتگاهی عجیب که هر دقیقه اش به اندازه ی ماهی طول می کشید یاد لحظه ای که شریعتی بعد از چند روز انفرادی بیرون آمد سر حال تر از قبل بود مدام در ذهنم رژه می رفت تا فک اسارت من فرا رسید ! تنها چیزی که برایم مانده بود خدا بود ! یاد تاج زاده بودم و نبوی ! یاد میردامادی و ابطحی و می گفتم خدا قوتشان بدهد ! من رو که به هیچ دلیلی دستگیرم کردن این جوری از من بازجویی شد آنها که انواع و اقسام تهمتها رو پشت سر دارند چگونه بازجویی می شوند!
امشب که فیلم نمایشی دادگاه رو دیدم چند نکته ای برایم جالب بود:
- اضطرابی که در چهره اشخاص بود را کاملا حس می کردم و همدردی می کردم.
- وقتی که ابطحی نوشته ای که بهش داده بودند را می خواند چهره مغموم و باخته ی مهندس صفایی فرهانی دلم رو خالی کرد.
- قطع شدن بخشی از سخنان عطریانفر و تغییر صدای او برایم عجیب بود.
- میزی که برای وکیلان مهیا شده بود پر بود و چندین بار نمایش داده شد (به صورت تکراری) ولی همه ی وکیلان بازداشت شدگان اعتراض کردن که چرا ما خبر دار نشدیم که قرار دادگاه هستش امروز ( شاید وکلای نمایش داده شده از کمبود صندلی آنجا نشستند).
- تصویر برداری از خبرنگارها هم خیلی جالب بود برام ! موندم چرا رو میزش نوشته بود جایگاه خبرنگاران و ننوشته بود خبرنگار کیهان و فارس!!!
- دوستانی که فیلم بایکوت استاد محسن مخملباف رو که دادگاه نمایشی رو اگه دیده بودن دوباره براشون صحنه ها تکرار شد و اونهایی که هم ندیدن دیگه نبینند چون سیمای ملی امشب نشون داد
پاورقی :
- اولین بازجویی که وقتی گفت جیبها تو خالی کن خالی کردم و مهر و تسبیح من رو دید ، بهم گفتش دلم می سوزه که هر کی رو می گیریم بچه مسجدی هستش!
- بعد از اتمام بازجویی و بازداشت که دیدن من بدبخت رو به هیچ دلیل قانع کننده ای نگرفتند ( جرمم رفتن به نماز جمعه بود ، کاری که خیلی جمعه های دیگر هم کرده بودم ) به کلانتری بردنمون (گفتن اول اوین ولی زمزمه هایی میومد که اوین پر شده) برای آزادی با کفالت پدرم آمد به کلانتری و به افسر کلانتری گفت : ۴٠ سال پیش واسه خاطر امام ، زمان شاه تو گوشم زدند و انداختن منو زندون فکر نمی کردم ۴٠ سل بعد که انقلاب بشه تو مملکت امام بخاطر طرفداری پسرم از امام و یار امام تو گوش پسرم بزنند!
- یه شخصی هم بود ( گویا افسر نیروی انتظامی بود ) نمی دونم چرا همش با این لباس شخصی ها درگیر بود و دعواش می شد ، خیلی مرد خوبی بود ( تنها کسی بود که برخوردی انسانی با من داشت) شاید هم بازجو خوبه بوده ! الله اعلم
...
اول بگم این عکس هار رو از تو بلاگ سپات شخصی برداشتم ، هرچی فکر می کنم یادم نمیاد اسمش رو! ببخشه که بدون اسم صاحبش گذاشتم اینجا

نکته چپیست؟!!!!!!!!!!
همیشه برام سوال بوده جریان چیست که می گیم مرگ بر انگلیس ولی بعضی آقایون برای خرید و معالجه و... یه پاشون تو ایرانه یه پاشون تو فرنگ!
اینم عکس یه آقایی هستش که در حال خرید از یک فروشگاه مجلل در کشور نفرین شده ای است ( به نظرش ) خودش هر روز داره مرگ می فرسته بهش ولی نمی دونم چرا واسه تفریح و خرید میره اونجا! از بچه های بنیاد پهلوی و فرح بود و از اونجا بورس گرفت و رفت خارجه برای تحصیل ولی نمی دونم این نیروهای حجتیه ای (تا دیروز با شاه بودند و ضد امام) که امام همیشه ملت را از آنها بر حذر می داشت چرا به این قدرت می رسند!؟ مثل اینکه قراره لاریجانی رو کله کنند و دوباره بشه رئیس مجلس ( جنگ قدرت تمامی نداره ، خدا کنه همدیگر رو نکشند) ! شخصی که در زمان امام راحل یک معلم دینی دبیرستان بود ولی الآن قدرت و نفوذی پیدا کرده که یاران امام را به سخره می گیرد!
دائی جان ناپلئون کجایی؟؟؟

مرگ بر انگلیس؟؟؟؟

پاورقی:
این درگیری ها تموم بشه مطالب جالبی خواهم نوشت
...
ما بین همه ی همهمه های موجود انتخاباتی چه از قدیم چه تا الآن این نکته دستگییرم شد که وضعیت ایران هیچ وقت درست نخواهد شد! موسوی باشد ، خاتمی باشد ، احمدی نژاد باشد باز هم وضعیت همین است ! 
کشوری که میزان مطالعه مردمش سالیانه یک صفحه باشه اگر اوباما یا سارکوزی هم بیاید وضعیت همینی هست که هست ! 
شاید بخشی از مشکل دولتمردان و حکومت است اما کمی که فکر می کنم میبینم این حکومتمردان را کسی جز ما بر مسند قدرت نفرستاده است و کسی جز مردم قدرت تغییرشان را ندارد ، پس مشکل مردم اند نه احمدی نژاد !
" هر حکومت آیینه ی طرز تفکر مردم همان حکومت است " 
از این بخش بگذریم و برسیم به کارزار نمایشی انتخابات :
( ادبیات این بخش عامیانه است )

ایده ی تحریم انتخابات که یک ایده کاملا خنده داره ! بعضی ها از اول حکومت جمهوری اسلامی انتخابات را تحریم کرده اند گویی که ضربه ای بزنند ( سیاست خود زنی ) که هیچ دستاوردی برای مردم این بی تفاوتی نداشته بجز ضرر !
شخصیتی چون احمدی نژاد را روانه ی دولت کرده اند که نماینده ی ایران در جهان بین الملل بشه ( یه زمانی کورش و، انوشیروان ، امیر کبیر و مصدق و خاتمی بود ) پس سیاست خود زنی هم چیزی جز گرانی و بیکاری و تورم 30%ی و گشت ارشاد نداره پس این هم منتفی شد! 



خاتمی شخصیتش در حد ریاست جمهوری فرانسه یا آمریکا بود نه ایران ، همان بهتر که نیامد تا به سرنوشت امیر کبیر های تاریخ ایران زمین تبدیل بشه چون از قدیم گفتند خلایق هر چه لایق ! 
مهدی کروبی که فقط به فکر خودشه و قدرت ! به نظرم چیزی بدتر از احمدی نژاد هستش ! هنوز موضع گیریش در زمان رد صلاحیت ها ی مجلس هفتم و قانون مطبوعات تو ذهنمه ( البته یک سر و گردن باز هم بالاتر از اصولگرا هاست) 
موندش میر حسین ! این مهندس سکوت کرده ی نقاش ! بالاخره اومد تو میدون ! هرچند سیاستش کاملا روشن نیست ولی مصاحبه مطبوعاتیش امیدوارکننده بود ، قدرت چانه زنی بالایی هم داره چون هم نخست وزیره رهبر بوده و هم مورد تایید امام ، پس بر چسب ضد انقلابی بهش نمی چسبه که بخواهند چرخ حرکتش رو پنچر کنند ! ( به هر حال اگه دیوار رقیب احمدی نژاد باشه من به دیوار رای می دهم ) 

در آخر بگم رای من که موسوی خواهد بود! امیدوارم بهش 
...
خدایا کفر نمی گویم پریشانم، چه می خواهی تو از جانم، مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی،
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می دانی
که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی می کشد
آن کس که انسان است و از احساس سرشار است
)دکتر علی شریعتی(

پاورقی:
بچه که بودم همیشه می گفتند هر مشکلی داشتی برو به آقا پلیسه بگو! تو ذهنم همیشه خیال می کردم پلیسها آدمهای مهربون و دوست داشتنی هستند که آدم احساس امنیت را در کنارشون درک می کنه ! الان که 23 سالم شده وقتی اسم امنیه و پلیس میاد به جای اینکه احساس امنیت کنم احساس وحشت می کنم! سریع دست می کنم تو موهام یا پیش خودم فکر می کنم که چیزی تو جیبهام نباشه!

حس غریبی است ، از چیزی که باید با دیدنش احساس امنیت کنی بیشتر احساس وحشت می کنی ...
جدی چرا کشورمون اینقدر عجیب و غریب ؟ یگان ویژه وقتی بشه افسر راهنمایی رانندگی؟
جدی مقصود چیست ؟ این همه خشونت برای چیست ؟ چرا همه را به چشم مخالف نظام و اسلام می بینند؟؟؟؟؟؟؟

...
صد حیف که آمد و
صد حیف اگر نمی آمد

...
نمیدونم تا حالا چقدر به فلسفه ی مرگ و خدا توجه کردید ولی یکی از دغدغه های ذهنی من همیشه این دو مقوله بوده ، حالا تو این بلاگ قصد اثبات و یا انکار فلسفه ای رو نداریم ولی کسی که بخواد از حل این مقوله طفره بره ، سر خودش رو کلاه گذاشته !

بگذریم ، چند سال پیش بود که یکی از دوستان ، من رو با کارگردانی بزرگ به نام اینگمار برگمن آشنا کرد ، مردی از تبار دیار کفر سوئد . فردی که پدرش روحانی مسیحی و کشیش بود و بنابر افکار مقدش مابانه ، قدیسی و خشک تحمیلی پدر بی دین شد ولی تا آخرین لحظه ی عمر خود باز هم نتوانست به خود بقبولاند که خدایی وجود ندارد!

فیلم ((مهره هفتم)) برگمن یک اثر جاودانه ی سینمایی است که کمتر کسی وجود دارد که اهل تفکر و هنر باشد و این فیلم را ندیده باشد ، شوالیه مذهبی که بنابر حرفهای کشیش فاسقی ترک وطن برای جنگ های صلیبی کرده بود ولی ایمان خود را از دست داده بنابر اتفاقاتی که می بیند و همراه به غلام خود (مهره ی وزیر خود در شطرنج) تصمیم به رجعت به خانه کرده و فقط دنبال اثبات یا انکار خداست و ناگهان به جدال با مرگ می پردازد !
در این فیلم برگمن دغدغه های ذهنی و فلسفی خود را در قالب هنر سینما به تصویر می کشاند که الحق ، حق مطلب را خوب ادا می کند. فیلمی بدون جلوه های ویژه و داستانهای اکشن و رمانتیک تکراری و زجر آور و فقط در این فیلم چیزی جز دیالوگهای انسانهای خشک مذهب ، کشیشان با آیین های عجیب و غریب و دجال گونه ی خود چیزی نمی بینید!
فیلم با دیالوگهای اولیه ی بسیار زیبای غلام با شوالیه شروع می شود که غلام فردی را کنار راه می بیند و از او آدرسی می پرسد و میبیند طرف مرده است و در بازگشت به پیش ارباب با دیالوگهای بسیار زیبا میگوید طرف لال نبود و خیلی حرفها زد و راه اصلی را نشان داد ولی به زبان دیگر و اینگونه مرگ را ، زیبا توصیف می کند! و در این فیلم شوالیه با بازی طاقت فرسای شطرنج ما بین خود و مرگ ، مرگ را گول میزند و دو مهره ی خود را فراری می دهد در حالی که خود میبازد!

برگمان خودش فیلم را اینگونه تعـــریف میکند. فیلم، درباره ترس از مرگ است و مرا از ترسی که خود از مرگ دارم، میرهاند!
در سکانس اعتراف آنتونیوس، که مرگ در شکل راهبی در جایگاه، برای شنیدن اعتراف قرار گرفته است و از قویترین قسمتهای فیلم است، این موضوع روشنتر بیان میگردد!ا
دیالوگهای این دو جالب است!
آنتونیوس: میخواهم تا جایی که برایم ممکن است با شما صادقانه سخن بگویم، اما قلب من تهی است!
مرگ: پاسخی نمیدهد!
آنتونیوس: این خلأ، چون آیینهای در برابر من است. میتوانم خود را در آن بنگرم، حس میکنم از تنفر و ترس لبریزم!

مرگ: پاسخی نمیدهد.
آنتونیوس: بهخاطر بیتفاوتیام در برابر دیگران، منزوی شدهام. حال در دنیای ارواح زندگی میکنم. اسیر رؤیاها و تخیلات شدهام.
مرگ: و هنوز هم قصد مردن نداری؟
آنتونیوس: آری دارم!
مرگ: و منتظر چه هستی؟
آنتونیوس: آگاهی، میخواهم آگاه شوم.
مرگ: در جستجوی یقین و اطمینان میباشی.
آنتونیوس: هرچه میخواهید آنرا بنامید. این واقعاً ناممکن و باورنکردنی است که خدا را بتوانیم با حواسمان درک کنیم؟ چرا او باید در هالهای از وعدههای ناقص و معجزاتی نامعلوم، پنهان شده باشد؟
مرگ: پاسخی نمیدهد.
آنتونیوس: چگونه میتوانیم آنهایی را که ایمان دارند باور کنیم در حالیکه خود را باور نداریم. بر آن دسته از مردم که مایلند باور داشته باشند اما نمیتوانند، چه خواهد رفت و بر آن دسته که نه میخواهند باور داشته باشند و نه میتوانند چه؟
شوالیه با سکوت، منتظر پاسخ میماند. اما کسی سخنی نمیگوید. سکوتی کامل برقرار میشود!
آنتونیوس: چرا نمیتوانم خدای درون را بکشم؟ چرا او به حضور در این دنیای محنتبار و حقیر ادامه میدهد؟ کفر میگویم و میخواهم با انگشتانم او را قطعه قطعه از قلبم بیرون بکشم. چرا علیرغم همه اینها، او وهمی واقعی است که من قادر نیستم خود را از او برهانم؟ به من گوش میکنیـد؟!
مرگ: گوش میکنم!
آنتونیوس: من معرفت میخواهم نه ایمان، نه انگاشت، معرفت! میخواهم خدا دستش را بر من بگشاید. خود را بر من آشکار کند و با من سخن بگوید!ا
مرگ: اما او خاموش است!
آنتونیوس: من او را در تاریکی صدا کردهام اما به نظر کسی آنجا نیست!ا
مرگ: شاید کسی آنجا نیست!
آنتونیوس: پس زندگی خوفناک است. هیچکس نمیتواند در انتظار مرگ زندگی کند و بداند که همهچیز، هیچ است!
مرگ: بیشتر مردم هرگز به فراسوی مرگ و پوچی زندگی نمیاندیشند!ا
آنتونیوس: اما روزی نوبت آنها نیز خواهد رسید و در مقابل تاریکی قرار خواهند گرفت!ا
مرگ: حال تا آن روز برسد!
آنتونیوس: در بطن ترسهامان تصویری میسازیم و آنرا خدا مینامیم!
شوالیه به این نتیجه میرسد که خدایی وجود ندارد. خدا فقط ترس از مرگ است. خدا را تصور مردمی ساخته تا ترس از مردن را تخفیف دهد و آنرا از بین ببرد!
با این حال در صحنه پایانی فیلم تغییرات شگرف در باورهای شوالیه پیدا میشود. مرگ بازی شطرنج را میبرد و در دقایق آخرین زندگی، آنتونیوس تقاضای رحمت الهی را میکند؛ پروردگارا! تو که جایی وجود داری که باید وجود داشته باشی، بر من رحمت کن. او مینالد و میگرید!
مانند همه دیگر فیلمهایش برگمان به سادگی، شبههها و گمانهایش را به ما نشان میدهد و ما را به خود وامیگذارد. شاید شدت ترس شوالیه در برابر مرگ محتوم، سبب میشود او به تصورات موهومش پناه ببرد!

و در آخر فیلم با سکانس معروف رقص مرگ در افق پایان مییابد. مرگ، دست شوالیه و دیگر همرامان او را در دست دارد!ا و این پیغام را می رساند که مرگ انسانها را به جایی می برد که انکارش می کنند!
(با اقتباس و دخل و تصرف)
...